امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

روزانه عطا جان

8 اردیبهشت 92.گلم امشب میخام 1کمی توضیح کارای روزانه تو بدم. معمولا دیر از خواب بیدار میشی که علتش دیر لالا کردنته عزیزم.بیدار که میشی زل می زنی به مامان که اگه بیدار باشم خوش به حالته و اگه نه اونقدر موهامو می کشی و می زنی به صورتم که مامانی عطای لالارو به لقاش ببخشم!! پا که شدیم بساط صبحونه رو (2 نفری) میچینیم و میزنیم تو رگ.(بابای بیچاره واسه اینکه تو رو بیدار نکنه آروم آروم می ره...چه رسد که بخواد صبحونه بخوره بجز جمعه ها) بعدش تازه راه می افتی و سری به کشوی خرده ریزه های آشپزخونه میزنی و حسابی صفاش میدی. و لوازم مورد علاقتم میاری بیرون. تازگی هام که 1 وسیله جالب برای بازی پیدا کردی که حتما عکسشو میدارم. راس...
15 بهمن 1392

1 گردش خاطره انگیز

نازم سلام. 18 اردیبهشت ماه و رفتن دوباره پسرم به شهر بازی (باغلار باغی) . پسردایی ساجد کلی کارت آورده بود و این شد که همگی (خاله جون ریحانه و محدثه و خونواده خاله جون آمنه و دایی جون و پسراش و خاله فریده و محیا کوچولو و ما 2تا) تصمیم گرفتیم 4 شنبه بریم شهر بازی با اینکه هوا هنوز خنکه ولی فرصت کارت ها کم بود   پس رفتیم ولی ......... از بدبیاری ما اونروز هوا سردتر از هر روز بود و مامانی با اینکه لباس گرم تنت کرده بودم همش نگران بودم که خدای نکرده سرما نخوری! خلاصه توهم 1 کمی گشت و گذار کردی و خوش بودی که با خنک تر شدن هوا و برپا کردن چادر بد خلق شدی. الهی مامان فدات شه فکر کنم از بودن داخل چادر میترسیدی.    ا...
15 بهمن 1392

شیطنت هات

14 اردیبهشت 92.سلام گلم. بازم دیر لالا کردی. 1 کمی هم مامانی حال ندار هستم. نزدیک 2 شبه که دارم برات می نویسم. گلم حسابی شیطون بلا شدی. از صبح که پامیشیم باید 1 دست مامان آماده جمع و جور وسایلی باشه که شما میریزی.    بعضی وقت ها واقعا نمیرسم. حداقل هر2 روز 1بار باید جارو بکشم... البته  اگه 1 خرابکاری نکنی که نیاز به جاروی اورزانسی داشته باشه... هیچی دیگه به قول بابا "زندگیمون شده امیر عطا" بیچاره بابا   خیلی وقت ها وقت نمی کنم حالشو بپرسم... اون بیچاره خیلی ملاحظه ما 2 تارو می کنه. خدا برامون حفظش کنه و سایه ش بالا سرمون باشه ایشالله . 1 وقت فکر نکنی ها مامانی دارم گله می کنم... نه عزیزم. همه ...
15 بهمن 1392

این روزها.......

   15 تیر 92.پسرگلم سلام. چن تا عکس هست که دوست داشتم برات بذارم و این بهانه ای شد تا بیام و وبتو آپ کنم... مامان برات بگم از این روزهامون. این روزها شما حسابی شیطون بلا شدی. عاشق گردش و ددری    عصر که میشه همش تو خونه قدم رو میری و کلافه.....  تا بهت میگم بریم حیاط؟؟ بدو بدو میری دمپایی هاتو میاری تا پات کنم و بریم. بابایی هم که تا از در میاد تو میری سمتش و بیرونو نشون میدی.چون بعضی وقت ها برای خرید از سوپر باهم میرین عادت کردی. وقتاییم که لباس تنت می کنم و منتظریم تا بابایی بیاد همش میگی دی دی و 1ریز بای بای می کنی   الهی قربونت بررررررررررررم. این روزها بیشتر از قبل به بچه ها توجه نش...
15 بهمن 1392

بالاخره اومدیم.....

سلام گل پسر مامان عزیز دلم.  اونقدر دیر شد و مامان طول دادم مطلب جدید گذاشتن رو که صدای اعتراض دوستای گل پسرم هم دراومد. خوب راستش جمعه یعنی 4 مرداد مهمون داشتیم که به خاطر اون مامان مشغول تدارکاتش بودم و حسابی هم سرم شلوغ بود و نمی شد که برات پست جدید بذارم اگه هم می اومدم زودی می رفتم چون آخر وقت می شد و مامان هم گیج خواب. به هر حال ببخش مامانی رو پسر دلبندم.    خلاصه با همه استرسی که داشتم  جمعه هم سر رسید و مهمونامون هم اومدن و مهمونی خوبی هم شد خدارو شکر. فقط طبق معمول حسابی خاله جونی هارو انداختیم به زحمت و خسته شون کردیم. دست گلشون درد نکنه ایشالله تو خوشی هاشون جبران کنیم. شما پسر گل هم که از صب...
15 بهمن 1392

ماه خدا

خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم   تو ای والاترین مهمان دنیایم بدان آغوش من باز است... شروع کن , یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من... حلول ماه مبارک رمضان  بر همگان مبارک. پسرم ماه میهمانی خدا از راه رسید. امسال بناست اگه خدا قبول کنه مامانی روزه بگیرم بعد از 2 سال مرخصی که خدا به برکت حضور تو بهم داده بود.امیدوارم خود مهربونش از همه قبول کنه.     گل پسرم تو پارسال ماه رمضان اینقدری بودی: ای بابا...بابایی هم که همه جا حضور داره... آهان این شکلی: کوچولو موچولو    ضیافت الهی..... همه به این مهمونی دعوتن... اونم از طرف خالق ه...
15 بهمن 1392

عکس های مهمونی

گل مامان سلام. همونطور که برات نوشته بودم روز 2 ماه رمضون خونه باباجونی بودیم که گفته بودم عکساتو میذارم و امروز هم که 7 ماه بود خونه حاجی بابا و مامان جونی بودیم که بابا چن تا عکسم از پسمل خوشگلش گرفته اونارم برات میذارم تو این پست.  خوب اول عکس های خونه باباجون مهربون عطا کوچولو:          بازم نور فلاش و چشم های بسته عطا جونی:    عطا و بابا:                                                      پسرم بغل بابا جون...
15 بهمن 1392

پیشرفت های گلکم

گل پسر مامان و بابا از اواخر آبان ماه شروع کردی به گرفتن دستت از لبه وسایل وبال کشیدن خودت.قربونت برم وقت هاییم که مامانی سر پا می ایستم از پاهای من کمک می گیری و بلتد می شی. با این شیطنت هات حسابی لاغر شدی. قربونت برم با غذا کمکی هم که قهری! انگاری همیشه تو رزیمی  1کار دیگه هم که یاد گرفتی دسدسی کردنه که از وقتی رفتیم تولد 4 سالگی محیا جون"نی نی خاله فریده" یاد گرفتی و الان که بهت می گیم عطا دس دسی کن دست می زنی تن تن . مامان فدای شیرینی هات بشم عسل زندگیم.                                                   ...
15 بهمن 1392

عکس های زیبا سازی شده پسرم

92-11-15 سلام عزیز دلم. 1مدتی بود مامانی با خودم فکر میکردم 1 تنوع کوچولو تو وب سایتت بدم که خیلی خسته کننده و یکنواخت نشه. این بود که تصمیم گرفتم عکساتو ویرایش و زیبا سازی کنم و بذارم اینجا تا هم تنوعی بشه و هم مرور خاطرات در قالب عکس . امیدوارم وقتی بزرگ شدی و دیدی خوشت بیاد عزیزکم. همه تلاش مامان و بابا اینه که تو زندگی به تو خوش بگذره و حتی تو این دنیای مجازی که همه چیزش متعلق به خودته.   1300تا از لپ های قشنگت. مامان فدات شه که تازگی یاد گرفتی بوس بدی و بگیری پسر ناز و باهوشم. خوب گلم این عکس اول. بقیه شو می ذارم تو ادامه مطلب و سعی می کنم هر روز این پست رو آپ کنم تا حداقل گوشه ای از ذره ذره بزرگ شدنت تو قالب...
15 بهمن 1392

4 دست و پا رفتن امیر عطا جون

یه مدتی میشد که عزیز دلم روی زمین می غلطید و همه جای خونه رو می گشت. یه هفته قبل اینم که کاملا راه بیفته عقب عقبی می رفت ولی از 14 آبان ماه دیگه حسابی راه افتاد و چهار دست و پا میاد دنبال مامان تو آشپزخونه!! اواخر 8 ماهگیشم 2تا دندون از بالا در می آورد که 1 هفته بعدش دیدم 2 تای دیگه هم همون بالا جوونه زدن.بگوماشالله.       اینم چن تا عکس مربوط به اون دوران آخی وقت لالا شده؟؟     ...
15 بهمن 1392